عاشقی -3

صفحه خانگی پارسی یار درباره

توهین به تربیت حسین (ع )

    نظر
توهین به تربیت حسین (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْموسى به عبدالعزیز مى گفت : مشهورترین و داناترین پزشک شهر بغداد در زمان حکومت هارون الرشید دکترى مسیحى به نام ((یوحنا)) بود، او پزشک مخصوص هارون بود و هرگاه خلیفه بیمار مى شد، او درمان مى کرد.
روزى یوحنا به نزد من آمد و گفت : تو را به حق پیامبرت و دینت قسم مى دهم ، بگو این کیست که قبرش در ((کربلا)) قرار دارد و مردم به زیارتش مى روند؟
گفتم : او نوه پیامبر ما، امام حسین علیه السلام است . اما تو به من بگو چرا این سؤ ال را کردى و منظورت چه بود؟
طبیب مسیحى گفت : من در این باره خبر عجیبى دارم که برایت مى گویم . مدتى قبل ، ((شاپور)) خادم خلیفه مرا به نزد خود طلبید. چون به نزدش رفتم مرا برداشت و به خانه ((موسى بن عیسى )) که از خویشان خلیفه بود، برد.
او حاکم شهرى بود و به دستور خلیفه به بغداد آمد. او را دیدم که بیهوش ‍ بر رختخوابش افتاده است . در پیش او طشتى بود که تمام احشاء و امعاء و محتویات شکمش در آن ریخته بود.
شاپور از خدمتکار موسى پرسید: چگونه این بلا بر سرش آمد؟ خدمتکار جواب داد: یک ساعت قبل ، امیر در نهایت سلامتى و خوشى بود و با ندیمان و دوستان خود صحبت مى کرد. شخصى از ((بنى هاشم )) نیز در مجلس حاضر بود.
او گفت : من بیمارى شدیدى داشتم و هر کار کردم ، بیمارى ام بهبود نیافت . تا اینکه شخصى به من گفت : ((اگر از تربت امام حسین استفاده کنى شفا مى یابى )). من نیز چنین کردم و عافیت یافتم .
موسى به مرد هاشمى گفت : آیا از آن تربت هنوز چیزى نزد تو باقى مانده است ؟
مرد هاشمى گفت : آرى . پس از آن کسى را فرستاد تا آن تربت را آورد. موسى (از روى تمسخر و بى احترامى ) تربت را گرفت و به پشت خود کرد. مدتى نگذشت که ناگهان موسى فریاد کشید: سوختم ! سوختم ! طشت بیاورید! ما برایش طشت آوردیم . او به قدرى استفراغ کرد که تمام احشاى بدنش بیرون ریخت پس از آن ندیمان به خانه هایشان باز گشتند و مجلس شادى مبدل به عزا شد.
طبیب مسیحى ادامه داد: شاپور به من گفت ، بیا او را معاینه کن ، شاید بتوانى درمانش کنى ، من چراغى طلبیدم و با دقت به محتویات طشت نگاه کردم . دیدم جگر و دل و تمام احشاى امیر در طشت افتاده است . با تعجب گفتم : هیچ کس نمى تواند او را معالجه کند مگر حضرت ((عیسى مسیح )) که مرده را زنده مى کرد.
شاپور گفت : راست مى گویى . اما اینجا باش تا ببینم عاقبتش چه مى شود. من شب آنجا ماندم تا اینکه به هنگام سحر، امیر از دنیا رفت .
یوحنا با اینکه مسیحى بود، مدتها به کربلا مى رفت و قبر حضرت سیدالشهداء علیه السلام را زیارت مى کرد. بعد از مدتى ، از عقیده خود برگشت و مسلمانى نیکوکار و پرهیزکار گردید.
( 72)

برگرفته از کتاب : عاقبت بخیران عالم جلد2 اثر: على محمّد عبد اللهى